|
زندگی یعنی عشق یعنی فرو رفتن در ابی که نمی دانی عمق ان چه قدر است
|
من از پشت دیوار های شب گریخته ام
تا پوست خویش را لمس کنم
من از پشت لحظات انتظار گریخته ام
تا دیدن او را باور کنم
اما اما
نمی دانستم
در پشت این دیوارهای بلند
و پشت این دقایق
سیاهی
فریاد می کشد

تاحالا تنهایی راازعمق وجودت احساس
کرده ای؟
تنهایی که عشق را صدا می زنی.
و در عمق وجودت همدمی از بلور را تصور
می کنی.
ان گاه عشقت را می یابی و از ان لذت
می بری وغنیمت می شماری لحظه ها
یش را
انگاه دوباره تنها می شوی
اما این بار تنهایی را خواهانی
و درعمق تنهایی تنهااز وجودزیبایی لبریز
و به اوج می رسی.
ایا تا به حال تنهایی را حس کرده ای؟؟؟
زندگی سفری است کوتاه یا بلند. اصل در سفر بودن است
بسا که به بیراهه کشنده شوب یا ازپادرافتی یا کوره راهها و
فراز و نشیب ها بفرسایدت یایه سرپیچها تکانی سخت خوری
مبادا که ازاین تکانها بهراسی یااینکه تکانهااز تن و روح تو بکاهد
و چراغ روح درکوره بدنت به خاموشی بگرایدکه شاهراه در پیش
است و راه امن سایه دار پر درخت نمایان پس ای مسافر تو هم
قدمی رو به شاهراه بردار.
حقیقت تلخ رو نوشیدی
و معنای دوری را عبوس ترین واژه ها یافتی
تو اکنون آن پروانه ای که بالهایش سوخته و کویری که
کاکتوس هایش را نوید باران می دهد.
الم یاس بر تمام سلول هایت سایه افکنده و نام اورا
که هر لحظه دور و نزدیک می شود با غمی که به هیچ چیز شبیه نیست
رنگ می کنی.
اینک می فهمی که زندگی را چه گران خریده ای و با چه عذابی قسط اش را می دهی.
تابلوی انتظارت مفهومی ندارد
و رنگ روغن هایش را باد شسته و برده
پری سپید آرزوهایت را باد با خود برد و گلهای بنفشه باغچه ات یکدست
سرود زردی را می خوانند زیرا
پیاله شراب حقیقت را ظرفی پر کرده و تو آن را نوشیدی ...
از کوچه های بهار
بوی اقاقیا می آید
و نسیم . . .
پیام آور صلح است
پنجره عشق را باز کن
که نگاهم عابر کوچه توست....